1-فقه نظام شهرسازی – تعریف شهر (1) – 93/7/3

صوت و متن این درس را می توانید در این قسمت دانلود کنید:


متن پیاده سازی این فایل صوتی

 

درس خارج

فقه نظام عمران شهری

جلسه 1 (تعریف شهر1)

93/07/03

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ الصَّلَاهُ عَلى‏ سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبِینَ

نظام عمران شهری از یک جوهر و جان و یک قالب و صورتی برخوردار است، این مسئله به نظام عمران شهری در شهرهای اسلامی هم اختصاص ندارد بلکه همه‌جا همین قاعده جاری است. جان و روح نظام عمران شهری را آن ساختار فکری و ارزشی تشکیل داده که نظام عمران شهری را جهت می‌دهد. صورت و قالب نظام عمران شهری را همان دانش مهندسی عمران شهری تشکیل می‌دهد که ما در مباحث خود به این بخش نخواهیم پرداخت زیرا بخش دانش مهندسی عمران شهری در اختصاص دانشمندان این فن است. اما آنچه به آن می‌پردازیم همان ساختار و به اصطلاح ایدئولوژیک نظام عمران شهری است که به وسیله فقه اسلام تبیین شده و می‌شود و کار فقها است، بحث ما در فقه نظام عمران شهری است نه در مهندسی فنّی عمران شهری.

اولین مبحثی که باید به آن بپردازیم تعاریف است؛ تعریف واژگانی که محور اصلی مباحث ما در نظام عمران شهری و فقه عمران شهری است. اولین واژه‌ای که باید به تعریف آن بپردازیم خود واژه شهر است؛ شهر چه تعریفی دارد و مراد ما که درباره فقه نظام شهری یا نظام عمران شهری بحث می‌کنیم از شهر چیست؟ شهر دو اصطلاح دارد؛ یک اصطلاح عرفی دارد که به تبیین آن خواهیم پرداخت که موضوع بسیاری از مسائل فقهی همان شهر با تعریف عرفی است و موضوع بسیاری از احکام شرعی مترتّب بر شهر، شهر با تعریف آن است و یک شهر شرعی داریم. موضوع بسیاری از احکام شرعی، شهر شرعی است. در منابع دینی شهر شرعی تعریف ویژه‌ای دارد. ملاک شهر شرعی دو چیز است؛ مردم و دولت. یا اگر بخواهیم دولت را به حاکم و قانون تقسیم کنیم ملاک شهر شرعی سه چیز است؛ 1-‌ مردمی باشند، 2-‌ حاکمی باشد که بر آن‌ها حکومت کند، 3-‌ قانونی باشد که روابط بین آن‌ها را نظم ببخشد. هر جا ما این سه مقوله را داشتیم شهر شرعی است؛ خواه در بادیه باشد، خواه در آبادانی یا در شهر آباد، خواه در شهر عرفی باشد، خواه در شهر عرفی نباشد. ملاک شهر شرعی –البته این حرفی که ما می‌گوییم، این ادّعا را مستنداً توضیح خواهیم داد- آن شهری که شرع اسلام آن را شهر می‌نامد این سه چیز است؛ مردمی باشد، امام یا حاکمی بر این مردم باشد، قانونی داشته باشند که آن امام و حاکم آن‌ شهر را بر مبنای آن قانون سامان می‌دهد و زندگی آن‌ها را بر اساس آن قانون نظم می‌بخشد. این تعریف شهر شرعی است. پس شهر شرعی عبارت است از مجموعه‌ای از مردم برخوردار از دولت یا برخوردار از حاکم و قانونی که روابط اجتماعی آن‌ها را نظم ببخشد.

این مقوله و معنی از شهر برخواسته از روایات بسیار زیادی است که در آن‌ها از «تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَه» نهی شده است. در بسیاری از روایات وارده در منابع فریقین، -هم اهل سنّت و هم شیعه- «تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَه» از کبائر شناخته شده است و از کبائر مورد نهی و زجر بسیار الهی است تا آنجا که در بعضی از نظرات وارده از اهل نظر «تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَه» در حکم ارتداد شمرده شده است.

ابتدا لازم است «تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَه» را روشن کنیم تا ببینیم از این مسئله «تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَه» چگونه تعبیر شهر شرعی به دست می‌آید؟ تعرّب در زبان عرب به معنی طردِ زندگی شهری و بازگشتن به زندگی بدوی و بادیه‌نشینی است. اِعرابی به معنای کسی است که زندگی بادیه‌ای دارد و بادیه‌نشین است. ابن منظور در لسان العرب چنین می‌گوید:

«فَمَن نَزَل البادیه، أَو جاوَرَ البَادِینَ و ظعَنَ بظَعْنِهم و انْتَوَى بانْتِوائهِم فهم أَعْرابٌ»[1]

کسی که زندگی بادیه‌نشینی را برگزیند ولو در اصل خود بادیه‌نشین نبوده باشد، اما زندگی با آن‌ها را برگزیند؛ یعنی هر جا اطراق کردند اطراق کند، هر جا بار سفر بستند با آن‌ها سفر کند، چنین کسی اعرابی است و چنین جمعیتی اعراب نامیده می‌شوند. لذا با عرب متفاوت هستند و اتفاقاً در زبان عربی به کسی عرب گفته می‌شد که شهرنشین باشد و اعرابی در مقابل عرب است.

بعد می‌گوید:

«و فی الحدیث: حضرت رسول(ص) تَمَثَّل فی خُطْبتِه مُهاجِرٌ لیس بِأَعْرابیّ‏ جعل المُهاجِرَ ضِدَّ الأَعْرابیِّ. قَالَ: وَ الأَعْراب سَاکِنُو البَادِیَهِ مِنَ العَرَب الَّذینَ لَا یُقیمونَ فِی الأَمصَارِ، وَ لَا یَدخُلُونَهَا إِلّا لِحَاجَه»[2].

اعرابی یعنی کسی که از زندگی شهری روی‌گردان است و وارد شهر نمی‌شود مگر اینکه نیاز به آمدن به شهر داشته باشد؛ همچون بادیه‌نشین. بعد ادامه می‌دهد: «فی الحدیث: ثَلاثٌ مِنَ الکَبَائِر، مِنهَا التَّعَرُّبُ بَعدَ الهِجْره». البته در احادیث ما این‌طور بیان شده است:

«عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ الْکَبَائِرُ سَبْعٌ قَتْلُ الْمُؤْمِنِ مُتَعَمِّداً وَ قَذْفُ الْمُحْصَنَهِ وَ الْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ وَ التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَهِ وَ أَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ ظُلْماً وَ أَکْلُ الرِّبَا بَعْدَ الْبَیِّنَهِ وَ کُلُّ مَا أَوْجَبَ اللَّهُ عَلَیْهِ النَّارَ»[3]

اما این تفاوت تعداد مشکلی ایجاد نمی‌کند. اینجا معنی «تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَه» را بیان می‌کند: «هُوَ أَن یَعُودَ إلى البَادیَه َو یُقِیمَ مَعَ الأَعْراب، بَعدَ أَن کَانَ مُهاجراً. و کان مَنْ رَجَع بعد الهِجْره إِلى مَوضِعِه مِن غیر عُذْرٍ یَعُدُّونه کالمُرْتد»[4] در صدر اسلام و در زمان رسول اکرم(ص) و بعد از ایشان این‌طور بود که کسی که از زندگی شهری روی‌گردان می‌شد و زندگی بادیه‌نشینی را برمی‌گزید را به منزله مرتد می‌شمردند. این مسئله مهمی است که در فضای عرف متشرعه آن روز چنین برداشتی از یک شخص  وجود داشته است.

تا اینجا «تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَه»، یعنی زندگی بادیه‌نشینی بعد از زندگی شهرنشینی. البته این شهر، شهر رسول الله(ص) است نه هر شهری و درباره آن توضیح خواهیم داد. طبق این اصطلاح شرعی توضیح خواهیم داد که ما دارالهجره‌ای داریم که در حقیقت دارالإسلام هستند و دارالکفر یا دارالشرکی داریم که این مساوی با دارالتّعرّب است ولو کسی در بهترین شهرهای دنیا زندگی کند این هم مصداق «تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَه» است؛ حتی اگر شهر خیلی آبادی هم است. اگر آبادترین شهر دنیا را هم برای زندگی انتخاب کند، اگر این شهر شهری باشد که معیار شهر شرعی بر آن صدق نکند این شخص مهاجر محسوب می‌شود. البته کسی که به شهر شرعی و چنین نظامی بپیوندد مهاجر است اگرچه در بادیه زندگی کند.

به تدریج اصطلاح شرعی از این واژه لغوی «تَعَرُّب» که بادیه‌نشین بوده است و هجرت که به معنی شهرنشینی بوده است آن هم شهر شرعی خود را نشان می‌دهد که مقصود ما از شهر شرعی ساختمان و خیابان و پارک و جنگل نیست، منظور ما از شهر شرعی این نظم و این زندگی تحت مدیریت حاکم اسلامی شرعی بر مبنای قانون اسلامی و قانون شرعی است. اگر کسی در بادیه زندگی کرد، اما به همین قانون شرعی مقیّد بود و زندگی خود را زیر نظر حاکم شرعی اداره می‌کرد چنین شخصی مهاجر و شهرنشین محسوب می‌شود اگرچه در اصطلاح لغوی یا در اصطلاح عرفی در بادیه می‌نشیند نه در شهر عرفی.

مرحوم طریحی در مجمع البحرین چنین می‌گوید: «و فِیهِ، (فِی الحَدیث) لَا تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَهِ، یُروَى بِالعَینِ المُهمَلَه»[5]، یعنی تعرّب بخوانید نه تغرّب. اگرچه در روایات آمده است که این تعرّب مساوی با غربت از لحاظ شرعی است. در روایت چنین آمده است:

«مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنِ الصَّادِقِ(ع) قَالَ: یَقُولُ أَحَدُکُمْ إِنِّی غَرِیبٌ إِنَّمَا الْغَرِیبُ الَّذِی یَکُونُ فِی دَارِ الشِّرْکِ.»[6]

امام اینجا که می‌گوییم تعرّب مراد تعرّب است نه تغرّب. فرمود: «فِیهِ: لَا تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَهِ … یَعنی الإلتِحَاقَ بِبِلَادِ الکُفر» اینجا به همان اصطلاح شرعی تعرّب در مقابل هجرت است؛ «یَعنی الإلتِحَاقَ بِبِلَادِ الکُفر وَ الإقَامَهَ بِهَا بَعدَ المُهَاجِرَهَ عَنهَا إلَى بِلَادِ الإسلَام، وَ کَانَ مَن رَجَعَ مِنَ الهِجرَهِ إلَى مَوضِعِهِ مِن غَیرِ عُذرٍ یَعُدُّونَهُ کَالمُرتَدِّ» کسی که بعد از شهرنشینی اسلامی، یعنی پس از پیوستن به نظام ولایتی، خود را از این نظام خارج کند مرتد است. نظام ولایتی همین است؛ مجموعه‌ مردمی باشند، آن‌ها حاکمیت یک حاکم شرعی را پذیرفته باشند و حاکم شرعی، آن‌ها را بر وفق نظام و قانون شرع مدیریت کند. این شخص مهاجر است و این کار هجرت است. اما در مقابل کسی که خود را از این نظام برون ببرد متعرّب بعد الهجره است.

پس به این نتیجه می‌رسیم که فقهای اسلام دارالإسلام را با دارالهجره مساوی می‌دانند و مقصود از مهاجر یعنی «مَن سَکَنَ دَار الإسلَام» و مقصود از دارالإسلام، یعنی هرجایی که ساکن آن محل به نظام ولایتی بپیوندد؛ اگر انسان زندگی خود را زیر رهبری و تحت رهبری حاکم اسلامی و در چارچوب قانون اسلامی قرار دهد مهاجر محسوب می‌شود و ساکن دارالإسلام می‌شود. پس از روایات استفاده می‌شود که مجموعه‌ای از مردم که تحت ولایت حاکم اسلامی هستند و زندگی خود را بر اساس چارچوب قانون اسلامی نظم و سامان ببخشند را شهر اسلامی می‌گویند.

در روایت چنین آمده است:

«فِی مَعَانِی الْأَخْبَارِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ حُذَیْفَهَ بْنِ مَنْصُورٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) یَقُولُ الْمُتَعَرِّبُ بَعْدَ الْهِجْرَهِ التَّارِکُ لِهَذَا الْأَمْرِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ.»[7]

طبق «مُتَعَرِّبُ بَعْدَ الْهِجْرَهِ» کسی است که این امر، یعنی نظام امامت را بعد از آشنایی با آن رها کند. یعنی بعد از آن‌که دانست امام و رهبر الهی چه کسی است؟ و نظام زندگی مبتنی بر رهبری رهبر اسلامی چیست؟ بعدازاینکه به چنین نظامی پیوست خود را از این نظام خارج کند.

امیرالمؤمنین(ع) در نهج‌البلاغه، در یکی از خطبه‌ها چنین می‌فرماید:

«لَا یَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَهِ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَهِ الْحُجَّهِ فِی الْأَرْضِ فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ»[8]

کسی که حجّت‌شناس شد و اقرار به حجّت بودن حجّت نمود (حجّت بودن حجّت را پذیرفت) و به نظام رهبری الهی تن داد مهاجر است. حضرت در یکی دیگر از خطب نهج‌البلاغه بیان رسایی دارند، می‌فرمایند:

«أَلَا وَ إِنَّکُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ أَیْدِیَکُمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَهِ وَ ثَلَمْتُمْ حِصْنَ اللَّهِ الْمَضْرُوبَ عَلَیْکُمْ بِأَحْکَامِ الْجَاهِلِیَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ امْتَنَ‏ عَلَى جَمَاعَهِ هَذِهِ الْأُمَّهِ فِیمَا عَقَدَ بَیْنَهُمْ مِنْ حَبْلِ هَذِهِ الْأُلْفَهِ الَّتِی یَنْتَقِلُونَ فِی ظِلِّهَا وَ یَأْوُونَ إِلَى کَنَفِهَا بِنِعْمَهٍ لَا یَعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَهَا قِیمَهً»[9]

خطاب به بعضی از مردمی که زیر فرمان ولایت نبودند و فرمان رهبری را اطاعت نمی‌کردند، فرمود: بدانید که شما دست خود را تکان دادید؛ -یعنی از ریسمان دست کشیدید- آن دژ الهی که برای شما ساخته شده بود -این دژ الهی همان شهر شرعی است- را با پذیرش احکام جاهلیت در هم شکستید.

تقریباً همه این فرمایش تفسیر این آیه است:

«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلى‏ شَفا حُفْرَهٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ»[10]

می‌فرماید: این نعمتی که هیچ مخلوقی قدر و ارزش آن را نمی‌داند، این نعمتی که شما را یکی کرد و به هم پیوند داد. چرا این نعمت از هر چیزی ارزشمندتر است؟ «لِأَنَّهَا أَرْجَحُ مِنْ کُلِّ ثَمَنٍ» این نعمت از هر بهایی پربهاتر است، «وَ أَجَلُّ مِنْ کُلِّ خَطَرٍ» و از هر شیء مهم و بااهمّیّتی پراهمیت‌تر است. «وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَهِ أَعْرَاباً وَ بَعْدَ الْمُوَالاهِ أَحْزَاباً»[11]

فرزند شیخ طوسی، (ابن الشّیخ*) در أمالی روایتی از حمّاد سمندری نقل می‌کند:

«أَخْبَرَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْمُغِیرَهِ، قَالَ: أَخْبَرَنِی حَیْدَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ نُعَیْمٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ النَّهْدِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنِی‏ مُعَاوِیَهُ بْنُ حَکِیمٍ الدُّهْنِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا شَرِیفُ بْنُ سَابِقٍ التَّفْلِیسِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا حَمَّادٌ السَّمَنْدَرِیُّ، قَال‏ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ’: إِنِّی‏ أَدْخُلُ‏ بِلَادَ الشِّرْکِ‏، وَ إِنَّ مَنْ عِنْدَنَا یَقُولُ: إِنْ مِتَّ ثَمَّ حُشِرْتَ مَعَهُمْ قَالَ: فَقَالَ لِی: یَا حَمَّادُ، إِذَا کُنْتَ ثَمَّ تَذْکُرُ أَمْرَنَا وَ تَدْعُو إِلَیْهِ قَالَ: قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: فَإِذَا کُنْتَ فِی هَذِهِ الْمُدُنِ- مُدُنِ الْإِسْلَامِ- تَذْکُرُ أَمْرَنَا وَ تَدْعُو إِلَیْهِ قَالَ: قُلْتُ: لَا. فَقَالَ لِی: إِنَّکَ إِنْ مِتَّ ثَمَّ حُشِرْتَ أُمَّهً وَحْدَکَ، وَ سَعَى نُورُکَ بَیْنَ یَدَیْکَ.»[12]

به حضرت عرض کرد: بعضی افراد به من که به بلاد شرک می‌روم -حالا برای کار یا تجارت می‌رفته است- می‌گویند که اگر آنجا از دنیا رفتی با آن‌ها محشور می‌شوی. حضرت می‌پرسد: اگر آنجا در آن بلاد شرک بودی امر ما و ارتباط با ولایت ما را به یاد خواهی داشت و به سوی این ارتباط ولایتی دیگران را فرامی‌خوانی یا نه؟ عرضه داشت: بله. حضرت دوباره پرسید: اگر در شهرهای اسلامی بودی می‌توانستی به یاد ما باشی و دیگران را به سوی ما فرا بخوانی؟ عرضه می‌کند: خیر. زیرا آنجا حکومت بنی امیّه و بنی‌عباس و حکّام جور مستبد بودند که اجازه چنین کاری را نمی‌دادند. حضرت در نهایت فرمود: تو که آنجا هستی در حقیقت به ما پیوسته‌ای و همراه ما هستی. اینکه می‌فرماید اگر در مُدن اسلام بودی این‌طور می‌بودی، بااینکه این شهر مدینه است ولی این مدینه مدینه‌ای است که اجازه چنین ارتباطی را به تو نمی‌دهد، اما آنجا گرچه مدینه‌الاسلام عرفی نیست ولی چون اجازه و فرصتی برای تو پیدا می‌شود؛ «حُشِرْتَ أُمَّهً وَحْدَکَ، وَ سَعَى نُورُکَ بَیْنَ یَدَیْکَ».

در ادامه نمونه‌های فراوانی از احکام مترتّبه بر این شهر شرعی بیان خواهیم کرد، در روایات متعدّدی این مضمون وارد شده است؛ برای مثال در مسئله نکاح چنین روایت آمده است:

«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلَاءٍ وَ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: لَا یَتَزَوَّجِ الْأَعْرَابِیُّ بِالْمُهَاجِرَهِ فَیُخْرِجَهَا مِنْ دَارِ الْهِجْرَهِ إِلَى الْأَعْرَابِ.»[13]

آن‌قدر این مسئله دارالهجره و دارالتعّرّب در فقه ما مهم است و جایگاه ویژه‌ای دارد که در باب النّکاح بر این معنا تأکید می‌شود که اعرابی حق ندارد با مهاجره ازدواج کند؛ یعنی حق ندارد با زن شهرنشین ازدواج کند -البته شهر شرعی-  و او را بین اعراب ببرد و از این شهرنشینی شرعی او را جدا کند.

در روایت دیگری که حدیث صحیحی بوده و سند آن کامل و تام است چنین آمده است:

«أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى فِی نَوَادِرِهِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنِ الْحَلَبِیِّ وَ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ جَمِیلٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: لَا یَصْلُحُ لِلْأَعْرَابِیِّ أَنْ یَنْکِحَ الْمُهَاجِرَهَ فَیَخْرُجَ بِهَا مِنْ أَرْضِ الْهِجْرَهِ فَیَتَعَرَّبَ بِهَا إِلَّا أَنْ یَکُونَ قَدْ عَرَفَ السُّنَّهَ وَ الْحُجَّهَ فَإِنْ أَقَامَ بِهَا فِی أَرْضِ الْهِجْرَهِ فَهُوَ مُهَاجِرٌ.»[14]

می‌فرماید اعرابی حق ندارد با زن مهاجر، با زن شهرنشین شهر شرعی ازدواج کند و او را از شهر شرعی بیرون ببرد مگر آن‌که وقتی این زن را به آنجا می‌برد با سنّت،‌ با قانون و با حجّت هم آشنا شده باشد و از شهر هم که بیرون می‌رود ارتباط خود را با سنّت و حجّت نگه داشته باشد.

در حقیقت زندگی بادیه‌نشینی خودبه‌خود زندگی رها بودن از قانون است؛ زندگی بی‌قانونی، زندگی خارج از نظام است. بعضی افراد می‌گویند ما می‌خواهیم خارج از نظام باشیم؛ در این نظام زندگی می‌کنند ولی می‌گویند ما می‌خواهیم خارج از نظام زندگی کنیم، یعنی در حقیقت می‌گویند: ما می‌خواهیم اعرابی شویم بااینکه در شهر زندگی می‌کنیم. البته ممکن است کسی در خارج از شهر زندگی کند اما همچنان مهاجر باشد. این روایت می‌فرماید:«إِلَّا أَنْ یَکُونَ قَدْ عَرَفَ السُّنَّهَ وَ الْحُجَّهَ».

یک نکته: الحاق بالحکومه چیزی به عنوان حکومت و معنای حکومت است؛ یعنی شرع با اعمال حکومت شرعی، همان‌طور که ما در اصول فقه به نام حکومت و ورود می‌خوانیم. اینجا منظور حکومت است، این یک نوع حکومت است؛ همان‌طور که می‌گوید: «لَا رِبَا بَینَ الوَالِدِ وَ وَلَدِه»[15] یا این حکومت، حکومت تضییقی است یا حکومت توسیعی است. آنجا که می‌گوید: «الطَّوَافُ بِالْبَیْتِ صَلَاهٌ»[16] اینجا هم می‌گوید اگر شهری به رهبری الهی پیوستگی نداشته باشد از نظر ما شهر نیست. این یک حکومت تضییقی است. یک حکومت توسیعی هم است که اگر کسی در خارج از شهر زندگی کند اما به این نظام و رهبری پیوسته باشد و پذیرای قانون رهبری و قانون این نظام حاکم الهی باشد؛ «هَذَا یَسکُنُ‌ المَدینَه» ساکن مدینه و مهاجر است. این هم حکومت است منتها حکومت توسیعی است.

ما در لسان روایات دو نوع حکومت می‌بینیم؛ یکی حکومت تضییقی است و یک نوع حکومت توسیعی. همان شهر عرفی را اینجا شارع با اعمال حکومت می‌گوید: به گفته من آن شهر عرفی شهر نیست در جای دیگر می‌گوید آن شهر عرفی که عرف شهر نمی‌داند من می‌گویم این شهر است. این حکومت شرعی می‌شود و لذا در آن صورت است که ما می‌گوییم از نظر شرع معنای مخصوصی برای واژه شهر تعریف شده است؛ بر مبنای همین تعریفی که ما بیان کردیم که شهر شرعی آن شهری است که از این سه خصوصیت برخوردار باشد؛ 1-‌ بودن مردم ، 2-‌ بودن حاکم ، 3-‌ بودن یک قانون شرعی که حاکم این مردم را بر طبق این قانون نظم و سامان ‌دهد. اگر بتوانید هر دو این قانون و حاکم را تحت عنوان دولت بیاورید تعریف شهر شرعی این‌گونه می‌شود: مردمی باشند و یک دولت شرعی، مردم به این دولت شرعی پیوسته هستند و در چارچوب و قوانین دولت شهری به زندگی خود سامان بخشند.

پیوستن به نظام چیست؟ وقتی کسی و لو فرد است هر جا که باشد در چارچوب این نظام عمل ‌کند و به این نظام شرعی پیوسته است و خود را شهروند شهر شرعی قرار داده است. در حال حاضر ما کسانی که در ایران زندگی می‌کنند ولی از فرهنگ غرب تبعیت می‌کنند را متعرّب دانسته و از نظر شرعی شهروند نمی‌دانیم. شهروند شرعی، این کسی که در شهر ما زندگی می‌کند احکامی دارد ولی همه ارزش‌هایی که زندگی او را سامان می‌دهد و همه قوانین و سنّت‌ها و آداب‌ورسومی که مربوط به اوست زندگی وی را جهت می‌دهد و این غیرازاین چیزی است که در نظام ما است. این شهروند از لحاظ شرعی یک شهروند شرعی به شمار نمی‌آید البته شهروند عرفی است و احکام شهروند عرفی بر او بار می‌شود.

این مفاهیم مفاهیمی است که کم مطرح شده و چون کم مطرح شده و ذهن‌ها با آن آشنا نیست و الا عین مطالبی است که در شرع آمده است؛ ما برای شهروند و شهر تعریفی داریم که این تعریف، تعریف شرعی است و همه احکام شرعی بر این تعریف شهر مترتّب نیست و بعضی از احکام شرعی بر شهر با این تعریف بار می‌شود. شهر با تعریف عرفی را هم خواهیم گفت و آن هم احکام فقهی و شرعی خاص خود را دارد که ما آن را نفی نمی‌کنیم. احکام شهروندی شهر عرفی احکام خاصی است که بعدازاینکه شهر عرفی را بیان کردیم آن را نیز بیان خواهیم کرد.

[یک نکته هم در پایان باید گفت که] می‌گوییم اینجا یک حکومت شرعی وجود دارد؛ حکومت به معنای ورود، حکومت اصولی نه حکومت به معنای فقهی و عرفی آن. می‌گوییم این دلیل بر آن دلیل حاکم است، حاکم بر آن دلیل یعنی موضوع آن دلیل را تضییق یا توسعه می‌دهد و بر مبنای این توسعه و تضییق احکام شرعی بر او بار می‌شود. می‌گویند: «لَا رِبَا بَینَ الوَالِدِ وَ وَلَدِه» مگر این ربا نیست؟ ربای عرفی است، اما شرع می‌گوید من این را ربا حساب نمی‌کنم و لذا احکام ربا بر آن بار نمی‌شود. یا اگر گفت: «لَا رِبَا بَینَ المُسلِمِ وَ الکَافِر»[17] این را هم ربا نمی‌گویند. ربا است، فرقی ندارد و مثل رباهای دیگر است، اما شارع می‌گوید من عنوان ربا بودن را از این مورد سلب کردم. عین همین مطلب در مورد شهر آمده است؛ می‌فرماید من آن را شهر حساب نمی‌کنم ولی اینجا را شهر حساب می‌کنم.

برای مثال یک انسان بادیه‌نشینی که تنها زندگی می‌کند مثل ابوذر غفاری که تنهایی به ربذه می‌رود [ساکن این شهر است]. ابوذر غفاری ساکن ربذه در اصطلاح شهر شرعی شهرنشین است اگرچه در ربذه است. این اصطلاحِ شرعی است و بعداً بحث شهر عرفی را نیز بیان خواهیم کرد. به دلیل اینکه در ارتکاز عمومی وقتی گفته می‌شود شهر؛ ذهن همه به شهر عرفی منتقل می‌شود. یک شهر عرفی وجود دارد که آن شهر عرفی را هم قبول داریم [و این مباحث] به این معنا نیست که ما شهر عرفی را قبول نداریم؛ شهر عرفی را قبول داریم، احکام شهر عرفی را هم قبول داریم منتها می‌گوییم دو اصطلاح است و می‌خواهیم این دو اصطلاح را از هم تفکیک کنیم تا احکام فقهی مترتّب بر هر یک را از یکدیگر جدا کنیم.

بیان شد که در عرف اهل لغت تعرّب یعنی بادیه‌نشینی و هجرت به معنای شهرنشینی است. بعد وقتی شرع می‌گوید این شخص اعرابی است؛ یعنی او را بادیه‌نشین حساب می‌کنیم، می‌گوید این مهاجر است. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید:

«لَا یَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَهِ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَهِ الْحُجَّهِ فِی الْأَرْض‏»[18]

کسی که ولایت را قبول می‌کند بادیه‌نشین نیست و مهاجر است. تعرّب، یعنی زندگی بادیه‌نشینی و هجرت، یعنی زندگی شهرنشینی. بعدازاینکه معنای لغوی آن را بیان کردیم روایات را نیز ملاحظه کردیم که این تعرّب و آن مهاجر یا هجرت را بر چه چیزی تطبیق می‌کند؟ این تطبیق همان تعریفی بود که شرع برای شهرنشینی و بادیه‌نشینی ارائه می‌دهد.

و صلی الله علی محمد و آله و سلم

پی نوشت ها – ——————————————————–

[1] . لسان العرب، ج 1، ص 586

[2]. همان، ص 587

[3]. الکافی، ج‏2، ص: 277

[4] . همان، 587

[5]. مجمع البحرین، ج 2، ص 118

[6]. تهذیب الأحکام، ج‏6، ص: 174

[7]. وسائل الشیعه، ج‏15، ص: 100

[8]. نهج البلاغه، ص 280، خطبه 189

[9]. همان، ص 298

[10]. آل عمران، 103

[11]. نهج البلاغه ، خطبه‌ی 192

[12]. الأمالی (للطوسی)، النص، ص 46

[13] . وسائل الشیعه، ج‏20، ص: 563

[14] . همان، ح 2

[15]. الخیارات (للأراکی)،‌ ص 178

[16]. مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج ‏9، ص 410

[17]. العروه الوثقى (المحشّى)، ج ‌4، ص 234‌

[18]. نهج البلاغه، ص 280

, , ,
نوشتهٔ بعدی
2-فقه نظام شهرسازی – تعریف شهر(2) – 93/7/10

پست های مرتبط

فهرست
TelegramBehanceInstagramBehance