17- فقه نظام شهرسازی – وسعت راه (2) – 94/1/27

صوت و متن این درس را می توانید در این قسمت دانلود کنید:


متن پیاده سازی این فایل صوتی

 

درس خارج

فقه نظام عمران شهری

جلسه 17 (حریم3)

94/01/27

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ الصَّلَاهُ عَلى‏ سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبِینَ الطّاهِرِینَ

بحث دراین‌باره بود که بسیاری از مندوبات که در فقه فردی حکم استحباب دارند در فقه اجتماعی که می‌آیند، تبدیل به یک تکلیف و یک فرض واجب می‌شوند؛ به چه ترتیب؟ مثالی می‌زنیم که مشخص شود این موضوع چگونه است. مسئله معروفی در تاریخ اسلام است که در قرآن کریم -مخصوصاً در سوره احزاب- به آن پرداخته شده است و آن تزویج حضرت رسول (ص)با زینب بنت‌جحش است که قبلاً زوجه زید، فرزندخوانده رسول اکرم(ص) بوده است. زید با پیشنهاد یا بنا به دستور رسول خدا(ص) با بنت‌جحش ازدواج کرد. اولاً خود این ازدواج، ازدواجی ساختارشکن بوده است؛ به دلیل اینکه در عرف عرب یک برده آزاد شده با یک دختر صاحب نَسَب و شرف از بیوت عرب ازدواج کرده است و این کار، خلاف بزرگی به شمار می‌آمد زیرا قبح این کار در عرف جامعه عرب جاافتاده بود.

در تاریخ آمده است که امام سجاد(ع) نیز مشابه این کار را انجام دادند؛ یعنی امه برادر خود، حضرت علی‌اکبر(ع) را به ازدواج کسی در آورده‌اند و خودشان با یک امه ازدواج کرده‌اند. در بعضی از روایات هم آمده است که مادر حضرت علی‌اکبر(ع)را شوهر دادند. -که برخی می‌گویند اسم او لیلا بوده است، حال اگر این مطلب درست باشد، مشخص می‌گردد که مادر حضرت علی‌اکبر(ع) خودش امه بوده است- اما در بعضی روایات داریم که «أَمَهٌ لِعَلیّ بن‌الحسین‌ الشَّهید بکربلاء» و ظاهراً همین روایت و نسخه دوّم اصح باشد که حضرت علی‌اکبر(ع) امه‌ای داشته است. وقتی امام سجاد(ع) با یک برده و کنیز ازدواج کرد آن‌قدر این مطلب مهم بوده است که جاسوس‌ها و عیون عبد‌الملک بن مروان این خبر را به گوش او که خلیفه مملکت بود، رسانده‌اند. عبد‌الملک به امام نامه نوشت که: «این چه‌کاری است که تو می‌کنی؟! عیب نیست؟ تو از بیوت عربی هستی و شأنی داری، خجالت نمی‌کشی با یک امه ازدواج می‌کنی؟!» و عبارتی از این قبیل نوشت.

امام سجاد(ع) در پاسخ به او نوشتند: این عاداتی که شما دارید، عادات جاهلی است و رسول اکرم(ص) این عادات را برانداخت؛ فرقی بین عرب و عجم، مولی و غیر مولی نیست و «اِنَّ لی فی رسولُ اللّه اسوَهٌ حسنَه» یعنی من در این مورد به رسول خدا(ص) تأسّی کرده‌ام.[1]

در روایات آمده است که موالی (ایرانیان ساکن عراق) برای عرض شکایت خدمت حضرت امیرالمژمنین(ع) آمدند و عرضه داشتند که این عشایر عرب حاضر نیستند به ما دختر بدهند؛ از ما دختر می‌گیرند اما به بهانه اینکه ما عجم هستیم به ما دختر نمی‌دهند. حضرت رؤسای عرب را جمع کردند و با آن‌ها صحبت کردند که این خلاف است، اما مردان عرب قبول نکردند. بعد هم حضرت امیرالمؤمنین(ع) با حالت خشم از مجلس آن‌ها خارج شد. این نشان می‌دهد که این عادات تا این حد در بین جامعه آن روز رسوخ داشته است.

در آیه کریمه آمده است:

«ما کانَ عَلَى النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فیما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّهَ اللَّهِ فِی الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً»[2].

اینکه دستور وارد شده است که حضرت رسول خدا(ص) با زینب بنت‌جحش ازدواج کند خلاف عرف بود. البته قبلاً هم حضرت رسول(ص) کار خلاف عرفی را انجام داده بود؛ زینب را به عقد زید درآورد و بعد از طلاق زید از زینب، خودِ آن حضرت با زینب بنت‌جحش -که همسر فرزندخوانده‌اش بود- به دستور خدا ازدواج کردند. در این ازدواج دو خلاف عرف بزرگ صورت گرفته است؛ یکی ازدواج عبد با دختری اصیل و دیگری ازدواج با همسر فرزندخوانده. خداوند متعال این فرزندخواندگی را در سوره احزاب الغاء می‌کند و می‌فرماید این رسم غلطی است؛ پدرخوانده، احکام پدر واقعی انسان را ندارد و نمی‌شود با تَبَنّی و به فرزند گرفتن شخصی پدر واقعی او شد. لذا بعد از ابلاغ این حکم، خداوند دستور داد برای شکستن این رسم غلط رسول گرامی اسلام(ص) با زینب بنت‌جحش ازدواج کند.

اصل ازدواج که فی‌نفسه شرعاً عمل مستحبی است اما آیه کریمه می‌فرماید: «ما کانَ عَلَى النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فیما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّهَ اللَّهِ فِی الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ …». این سنت فردی برای حاکم تبدیل به یک فرض شده است. یعنی گاهی یک عمل مستحبِ فردی برای حاکم به عنوان فرمانده و فرمانروای نظام تبدیل به یک واجب می‌شود.

این مثال، مثال واضح و برجسته‌ای برای اعمال مستحب فردی است که برای حاکم جامعه واجب می‌شود، در واقع حاکم باید طوری به این فعل مستحب عمل کند که این فعل مستحب در نظم اجتماعی، نقش واجب را ایفا کند.

البته این مثال مربوط به قاعده دیگری است اما ارتباطش با بحث ما در این است که بگوییم چطور می‌شود فعلی که فی‌نفسه در فقه فردی حکمی دارد در فقه اجتماعی برای حاکم جامعه حکم دیگری پیدا می‌کند.

بنابراین درست است که سنت‌های فردی مندوب‌اند اما نظام باید طوری با آن‌ها رفتار کند که در جامعه لغو و برچیده نشوند. اگر حاکم یا حکومت طوری رفتار کند که یک سنت اجتماعی لغو شود، آن سنت تبدیل به یک واجب خواهد شد و اجرا و رعایت آن واجب می‌شود. مثال واضح آن نکاح است؛ رسول خدا(ص) می‌فرمایند:

«النّکاح سنتی فمن رغِبَ عَن سنتی فَلَیسَ مِنّی»[3]

کسی نگفته که ازدواج واجب است اما همین مستحب فردی را در نظر بگیرید؛ اگر وضع جامعه به جایی رسید که مردم رغبتی به نکاح نداشتند و در بین مردم در حال لغو شدن بود، بر حکومت واجب است که این نکاح را واجب کند؛ یعنی در اینجا حکومت باید خیلی از اشخاص را ملزم به ازدواج کند. این فعل مستحب که برای اشخاص مستحب است؛ حفظش در جامعه برای حاکم واجب می‌شود. بنابراین حاکم باید کاری کند که این مستحب از جامعه برچیده نشود. یا اگر در جامعه ترویج شد که هیچ‌کس نافله نخواند، خود این مطلب حرام است، با اینکه نافله خواندن مستحب است اما چون کاری شده که سنت در معرض تعطیل قرار گرفته است، این مطلب حرام است و حاکم باید مقابلش بیاستند. نباید سنت‌های اجتماعی یا همان مستحبات و مندوبات شرعی در سطح جامعه تحقیر شوند، نباید عدم عمل به حدّی برسد که این سنت معطّل بماند.

بر روی همین اساس است که به برخی از مستحبات اشاره کرده و گفتیم در آنجایی که قرار است این ساختمان‌ها را به شکل عمودی بسازیم، این عمودی‌سازی ساختمان‌ها منجر به تعطیل سنت در جامعه خواهد شد. مانند همین مستحباتی که تعدادی از آن‌ها را در جلسه پیش بیان کردیم. برای مثال مگر می‌شود کسی در جایی مثل نیویورک که اصلاً آسمان را نمی‌بینند بخواهد یک سری از مستحبات را انجام دهد؟! اصلاً امکان عمل به پاره‌ای از مستحبات وجود ندارد. مثلاً اگر بخواهد اوّل ماه را استهلال کند، یا بخواهد در نیمه‌شب بلند شود و به آسمان نگاه کند که «اِنَّ فی خلق السّماوات و الارض لآیاتٌ» را بخواند با این سبک ساختمان‌ها قابل عمل نیست؛ بنابراین این سبک از ساختمان‌ها موجب تعطیل سنت می‌شود، منجر به تعطیل یک عمل مستحب، بلکه اعمال مستحب زیادی می‌شود. این دلیل دیگری است که در نظام شهری اسلامی نمی‌توان ساختمان‌ها را به سمت بالا برد بلکه باید به صورت افقی ساخته شوند تا آسمان دیده شده و امکان انجام اعمال مستحبی وجود داشته باشد.

روایات زیادی دال بر تحریم تعطیل سنت وارد شده است، حتی اگر یک فرد بگوید تصمیم دارم نماز شب نخوانم، خودِ این رفتار، رفتار نامشروعی است. حالا یک شخصی می‌گوید من نمی‌توانم، نتوانسته‌ام، نخوانده‌ام، اما اگر حالی داشته باشم و وقتی فراهم شود ان‌شاءالله می‌خوانم. این‌چنین شخصی حتی اگر تمام عمرش هم یک رکعت نماز شب نخواند مؤاخذه‌اش نمی‌کنند. اما اینکه بگوید تصمیم دارم که نماز شب نخوانم اعراض از تبعیت از سنت بوده و این اعراض ممنوع است. هم تعطیل فردی سنت و هم تعطیل اجتماعی سنت نامشروع است، با اینکه عمل و فعل مستحب است. برای مثال اگر به مردم جامعه بگویند که ای مردم، دیگر به فقرا کمک نکنید به سائل کمک نکنید، این مطلب فی‌نفسه عمل محرّمی است هرچند اعطای به سائل واجب نیست اما اینکه تصمیم بگیریم به سائل کمک نکنیم -حال چه این تصمیم فردی باشد و چه اجتماعی- این جایز نیست. پس اگر گاهی به گدا پول بدهد و گاهی ندهد اشکالی ندارد اما اینکه بگوید من تصمیم دارم به هیچ گدایی کمک نکنم کار نامقبولی است چون یک تعطیل سنت به حساب می‌آید؛ حتی اگر دلیل بیاورند که چون این کار گداپروری است پس تصمیم داریم که به هیچ گدایی کمک نکنیم [باز هم نمی‌توان این کار را کرد].

دو بحث است؛ یکی کراهت تکدّی و دیگری وجوب جمع گدایان از سطح شهر. نباید در جامعه اسلامی گدا داشته باشیم، اینکه شخصی بر سر چهارراه بنشیند و گدایی کند و به سوی مردم دست دراز کند تا به او کمک کنند، کار پسندیده‌ای نیست، اما جمع‌آوری گدایان از سطح شهر وظیفه مدیریت جامعه و حاکمیت است، حاکم باید ببیند که اگر این‌ها نیازمندند کمکشان کند، برای آن‌ها مسکن و کار آماده کند و آن‌ها را از گدایی منع کند تا دیگر چنین کاری نکنند.

در روایت آمده است:

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ رَجُلٍ بَلَغَ بِهِ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ(ع) قَالَ: مَرَّ شَیْخٌ مَکْفُوفٌ کَبِیرٌ یَسْأَلُ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(ع) مَا هَذَا قَالُوا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ نَصْرَانِیٌّ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(ع) اسْتَعْمَلْتُمُوهُ حَتَّى إِذَا کَبِرَ وَ عَجَزَ مَنَعْتُمُوهُ أَنْفِقُوا عَلَیْهِ‏ مِنْ‏ بَیْتِ‏ الْمَالِ‏.»[4]

وقتی امیر‌المؤمنین(ع) دیدند که فرد یهودی -یا به نقل برخی از روایات شخص مسیحی- گدایی می‌کرد، فرمودند: این کار او چه معنا دارد؟! گفتند: آقا این فرد، پیرمردی مسیحی است، کاری از دستش برنمی‌آید و برای تأمین زندگی‌اش مجبور به گدایی شده است. حضرت فرمودند: مسیحی هست که باشد. یعنی از بیت‌المال به او انفاق کنید. چطور تا زمانی که جوان بود از خدمات او استفاده کردید، اما حالا که پیر شده او را به حال خود رها نموده‌اید!

از این روایت برمی‌آید که جمع گدایان و رسیدگی به آن‌ها به دست حکومت است. حضرت می‌فرمایند نباید در حکومت من گدا باشد، این پیرمرد را بگیرید و برایش از بیت‌المال شهریه مشخص کنید تا دیگر احتیاجی به گدایی نداشته باشد.

رسیدگی وظیفه حاکم است اما وظیفه مردم چیست؟ آن‌ها حق ندارند بگویند ما تصمیم داریم به هیچ گدایی کمک نکنیم. خداوند متعال در قرآن می‌فرماید:

«وَ فی‏ أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُوم‏»[5]

خودِ سائل حق دارد حتی اگر در واقع مستحق نباشد، خودِ سائل با درخواست کردنش حق ایجاد می‌کند. ابتداً این حق، استحبابی است اما گاهی ممکن است تبدیل به حقّ واجب شود. ما در بحث فقه اقتصادی گفته‌ایم که علاوه بر این واجبات معمولی خمس و زکات و کفّارات و غیره یک واجب دیگری هم وجود دارد که کم‌تر بیان شده است؛ در روایات وارد شده که واجب است هرکسی از درآمد ماهانه و سالانه خود، مقدار معیّنی را کنار بگذارد، یعنی همین انفاقات مستحبی هم واجب است. این «حقٌّ معلوم» که قرآن می‌گوید غیر از خمس و زکات است. وظیفه هر انسان متدیّنی است که از درآمدش برای این نیازمندی‌های متفرّقه کنار بگذارد. سابقاً بین کشاورزان و اهل تجارت رسم بود که هرگاه خداوند سودی به آن‌ها می‌رساند سهمی از آن را به فقرا می‌دادند، البته این صدقه از باب خمس و زکات نبوده است.

رفتار امام صادق(ع) این بوده است؛ در روایت است که ایشان هنگام محصول دستور می‌دادند که بخشی از دیوار باغ را خراب کنند تا مردم بیایند و از آن استفاده کنند. حضرت می‌فرمودند: «این کار را هر ساله می‌کنم؛ عدّه‌ای می‌آیند و رایگان استفاده می‌کنند، مع‌ذلک فرائض خود را نیز پرداخت می‌کنم و مقدار زیادی پول برای خودم باقی می‌ماند».

حتی در روایت است که حضرت جبرئیل(ع) علّت دوری چهل ساله حضرت یعقوب از حضرت یوسف’ را چنین فرمودند: تنها، شبی آن حضرت از همسایگان خود که در گرسنگی بوده‌اند غافل شده است و گوسفندی که کشته بوده را فقط برای فرزندان خود طبخ نموده است.

این‌ موارد حقوقی هستند که فی‌نفسه مستحب‌اند اما وقتی برای جامعه یا فرمانروایان آن مطرح می‌شود، تکالیف دیگری مطرح می‌گردد؛ اجمالاً روایات زیادی داریم که تعطیل سنت جایز نیست. از جمله روایت برقی در محاسن است:

«عَنْهُ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُرَازِمِ بْنِ حَکِیمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) یَقُولُ مَنْ خَالَفَ سُنَّهَ مُحَمَّدٍ فَقَدْ کَفَرَ.»[6]

مخالفت با سنت مساوی با کفر است، مخالفت با سنت یعنی اینکه بگوید من با این سنت اصلاً کنار نمی‌آیم. البته قبل از این حدیث، از این آیه می‌توان استفاده کرد:

«لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی‏ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثیراً»[7]

اصل تأسّی به پیامبر گرامی اسلام(ص) واجب است. اینکه انسان کاری کند که بگویند او به رسول خدا(ص) تأسّی نمی‌کند و از سنت ایشان اعراض کرده است کار حرامی است، این مطلب از عبارت «لِمن کان یرجوا الله و الیوم الآخره» برداشت می‌شود؛ یعنی کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد از سنت رسولش اعراض نمی‌کند. اما این مطلب در روایات به صورت روشن‌تری بیان شده است.

روایت دیگری از جناب برقی دراین‌باره وجود دارد:

«عَنْهُ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع) عَنْ آبَائِهِ( قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(ع) السُّنَّهُ سُنَّتَانِ سُنَّهٌ فِی فَرِیضَهٍ الْأَخْذُ بِهَا هُدًى وَ تَرْکُهَا ضَلَالَهٌ وَ سُنَّهٌ فِی غَیْرِ فَرِیضَهٍ الْأَخْذُ بِهَا فَضِیلَهٌ وَ تَرْکُهَا إِلَى غَیْرِهَا خَطِیئَهٌ.»[8]

یعنی دو نوع سنت داریم؛ سنتی در واجبات که عمل به آن‌ مایه هدایت و ترکش سبب گمراهی است و سنتی در غیر واجبات که عمل به آن فضیلت و ترکش گناه است (اگر اعراض از سنت به حساب بیاید).

روایت دیگر از امیرالمؤمنین(ع) است:

«عَنْهُ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع) عَنْ آبَائِهِ( قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(ع) ثَلَاثٌ مُوبِقَاتٌ نَکْثُ الصَّفْقَهِ وَ تَرْکُ السُّنَّهِ وَ فِرَاقُ الْجَمَاعَهِ»[9]

سه چیز است که انسان را به هلاکت می‌اندازد؛ شکستن پیمان، ترک سنت و کناره‌گیری از جماعت (جماعتی که دور امام مشروع جمع باشد)».

روایت دیگری از امام باقر(ع) است:

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَهَ عَنْ زُرَارَهَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ(ع) إِنِّی رَجُلٌ تَاجِرٌ أَخْتَلِفُ وَ أَتَّجِرُ فَکَیْفَ لِی بِالزَّوَالِ وَ الْمُحَافَظَهِ عَلَى صَلَاهِ الزَّوَالِ وَ کَمْ تُصَلَّى قَالَ تُصَلِّی ثَمَانِیَ رَکَعَاتٍ إِذَا زَالَتِ الشَّمْسُ وَ رَکْعَتَیْنِ بَعْدَ الظُّهْرِ وَ رَکْعَتَیْنِ قَبْلَ الْعَصْرِ فَهَذِهِ اثْنَتَا عَشْرَهَ رَکْعَهً وَ تُصَلِّی بَعْدَ الْمَغْرِبِ رَکْعَتَیْنِ وَ بَعْدَ مَا یَنْتَصِفُ اللَّیْلُ ثَلَاثَ عَشْرَهَ رَکْعَهً مِنْهَا الْوَتْرُ وَ مِنْهَا رَکْعَتَا الْفَجْرِ فَتِلْکَ سَبْعٌ وَ عِشْرُونَ رَکْعَهً سِوَى الْفَرِیضَهِ وَ إِنَّمَا هَذَا کُلُّهُ تَطَوُّعٌ وَ لَیْسَ بِمَفْرُوضٍ إِنَّ تَارِکَ الْفَرِیضَهِ کَافِرٌ وَ إِنَّ تَارِکَ هَذَا لَیْسَ بِکَافِرٍ وَ لَکِنَّهَا مَعْصِیَهٌ لِأَنَّهُ یُسْتَحَبُّ إِذَا عَمِلَ الرَّجُلُ عَمَلًا مِنَ الْخَیْرِ أَنْ یَدُومَ عَلَیْهِ.»[10]

همه نافله‌ها فضل است و واجب نیست؛ چراکه تارک واجبات، کافر است اما تارک نافله کافر نیست اما گناه کرده است (درصورتی‌که به کلی اعراض کند). پس درست است که عمل به یک سنت واجب نیست اما کنار گذاشتن آن هم جایز نیست.

این مطلب که ترک همیشگی یک مستحب جایز نیست، ادب بسیار مهمی است اما متأسفانه کم‌تر برای عامّه مردم تبیین شده است به‌طوری‌که خیلی از متدیّنین توجه به این حکم ندارند.

بنابراین تعطیل سنت جایز نیست و اینکه ساختار شهری را طوری قرار دهیم که نشود همه یا بعضی از مستحبات را انجام داد نیز جایز نیست.

و صلی الله علی محمد آله و سلم

 

پی نوشت ها ———————————————————————————————-

[1]. مستدرک 14/ 187: دعائم الإسلام عن جعفر بن محمّد&أنّه قال کان بالمدینه رجل من العرب له امّ ولد فمات عنها فتزوّجها علیّ بن الحسین &، فبلغ ذلک عبدالملک بن مروان، فکتب إلیه أما کان لک فی قریش وأفناء العرب کفایه تحجزک عن امّ ولد رجل؟ فکتب إلیه علیّ بن الحسین & أمّا بعد: فان اللَّه تبارک وتعالى رفع بالإسلام الخسیسه وأتمّ به الناقصه ولا لوم على امرى‏ءٍ مسلم، وانّما اللّوم لوم الجاهلیّه، وقد أعتق رسول اللَّه(ص) أمنه و تزوّجها و عنده نساء من قریش «فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ»

جامع أحادیث الشیعه (للبروجردی)، ج‏25، ص: 214

[2]. الأحزاب: 38

[3]. بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج‏100، ص: 220

[4]. وسائل الشیعه، ج‏15، ص: 66

[5]. الذاریات: 19

[6]. المحاسن، ج‏1، ص: 220

[7]. الأحزاب: 21

[8]. المحاسن، ج‏1، ص: 224

[9]. المحاسن، ج‏1، ص: 220

[10]. وسائل الشیعه، ج‏4، ص: 59

, , ,
نوشتهٔ پیشین
16- فقه نظام شهرسازی – وسعت راه (1) – 94/1/20
نوشتهٔ بعدی
18- فقه نظام شهرسازی – وسعت راه (3) – 94/2/10

پست های مرتبط

فهرست
TelegramBehanceInstagramBehance